اصلا چه کاریه؟
وقتی بودنت اینقدر جای نفس کشیدن بعضی حقیران را تنگ میکند ؛
ماندن را چه سود؟
وقتی گوهر درونت را به آفتابه ای نیز نمیخرند و
حقارتهایشان را
با نقابهایشان فریاد میزنند؛
عزیزم!
چه سود اینهمه حسرت جستجوی یک "ناخفته "
که :
الناس نیام فاذا ماتوا...انتبهوا ...خواب زدگان را چه به هشیاری؟
اینان بد سودایی کرده اند:
ماندن به هر قیمت ؟!
و تو میدانی که قصه ات اینگونه سروده نشده !
تو میدانی که حاصل ترنم یک رباعی در لبان خداوندی !
تو شاه بیت غزل یک فرشته ای وقتی خواب خدا را میدید !
تو میدانی که :
آفرینشت از سر تصادف معادلات خداوند نبود !
تو حاصل رفع ابهام یک معادله پیچیده ای !...
آمیختگیه آشفته میلیونها قطره آب و کمی خاک و
دو چیکه روح خدا
پس به احترام همان دو چیکه !
برخیز!
از زمین فاصله گیر؛
پرواز کن !
و رویاهایت را بر بوم آسمان به رنگ دردهایت ؛
پرده زن....
پ.ن1:این شعر دکترشیری
رو وقتی خوندم واقعا لذت بردم.
دکتر راست میگه وقتی توی جمعی هستی که " گوهر درونت رو به آفتابه ای نیز نمیخرند و حقارتهاشون رو با نقابهاشون فریاد میزنند " ؛ اونوقت دیگه "چه سود اینهمه حسرت ِ بیدارکردن ِ یک "ناخفته " ؟!
پ.ن2 : ومن نیزمیدانم که قصه ام اینگونه سروده نشده است !
میدانم که آفرینشم از سر تصادف معادلات خداوندی نبوده !
و میدانم که حاصل رفع ابهام یک معادله پیچیده ام !
و اگرچه سخت باشد اما؟
میخواهم باشم و از بودن بخوانم!
بلکه باری دیگر! بودنم ،از معادله ای رفع ابهام کند!
پس باید زجا برخیزم ؛
بايد اكنون از اين چاه عميق به سلامت برون آيم ؛
و يك بار دگر با شوق سوي رويا قدمي بردارم !
آری ! دست بر زانو زده و از خدايم مدد مي جويم ؛
و میدانم که باری دیگربه من پر ِپروازی خواهد داد ؛
وآنگاه! چه زیباست لحظه ی پروازم !....
پ.ن3 : پ.ن2=آرش فکری +دکترشیری +رهاا