تبليغاتX
مشق نوشت های رها - حتی دیگر دلی هم برایت نمانده....
خود را تبعید ِ کدامین رویا کنم ؟! ....

گاهی چقدر بودن و از بودن خواندن سخت میشود!
حتی دیگر دلی هم برایت نمانده که بخواهد در سینه جا شود یا نشود!
اما انسانی هم که درد و رنج ندارد که انسان نیست . بیشتر شبیه تکه الماسیست مات و تراش نخورده ....
این روزها ،بدجور لحظاتم با درد عجین گشته !
- چقدر زندگی برایم سخت شده ؟!
آری ! زندگی برای منی که شب قدرم را با چند دعای کوتاه از صحیفه و چند جمله از آنجلیس و دایر و دبیفورد و ...، میگذرانم ....در بین مقدس نماهایی که جوشن کبیر میخوانند اما خوابند ، یا در بین دیگرانی که با شنیدن یک "یا خدا" یا یک "یا زهرا " رَم می کنند، سخت است ، خیلی هم سخت است...؟!
نمیدانم خسته ام!

پ.ن1 :چقدرخوب است که در رویاهایت فاصله معنایی ندارد ؟!
- "هر وقت بخواهی چشمانت را میبندی و آنگاه !......"

پ.ن2 :درد می کند انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
زخم خورده است ....

پ.ن3 :درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است....

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 7:59  توسط رهاا  |