تبليغاتX
مشق نوشت های رها - به خودت میگی لعنتی بسه دیگه پاشو.....
خود را تبعید ِ کدامین رویا کنم ؟! ....

گاهی تو زندگی به آدمایی برمیخوری که بعدا میفهمی این ادم چقدر پست و بی معرفت بوده ، وقتی واقعیت وجودی اون آدم برات روو میشه بدجور دلت به درد میاد ! اولش باور نمیکنی ، یعنی نمیخوای که باور بکنی ، هی به خودت میگی نه بابا ! اینطوری نیست .امکان نداره ! خلاصه برا یه مدت خودتو با این خزعبلات سرگرم میکنی ! اما هرچی جلوتر میری ، تازه میفهمی ای بابا! از اونی ام که فکر میکردی بدتر بوده !
به خودت فحش میدی . بعدم به اون فحش میدی ، بغض میکنی ، گریه میکنی ، بازم به خودت فحش میدی !
اولش نمیخوای قبول کنی که غلط فکر کردی، نمیخوای باور کنی که ساده بودی و بچگی کردی .
چقدر شبا که نخوابیدی و فکر کردی ! چقدر روزا که به زور چشماتو رو هم گذاشتی بلکه خوابت ببره ،تا هیچی از این دنیا و آدماش نفهمی ! اما نمیشه چون وقتی اینقدر تابلو میشی آخرش یکی این وسطه شاکی میشه ؟! خب تحمل دیدنت تو این قیافه واسشون سخته .
آخ که تو این لحظات چقدر ناجور بغض میکنی ! هرلحظه امکان منفجر شدنت هست ؟!....اما تو با اون همه غرورت امکان نداره بذاری اشکات سرازیر شن.
و اما تو بازم آدم نمیشی ؟!
هر روز گذشته رو میریزی وسط ! میخوای ببینی کجای این مسیر رو اشتباه رفتی ! مگه قبول میکنی که اشتباه کردی ؟! عمرا! من و اشتباه ؟!امکان نداره....
اما هرچی میگذره هر چی واقعیت روو میشه کم کم واامیدی ؟!
و آه پشت آه ، بغض پشت بغض ، اشک پشت اشک ....
به خودت میگی لعنتی بسه دیگه پاشو.....و هر روز همینو به خودت میگی .
اما لا.م.ص.ب مگه به همین آسونیه ؟! نمیتونی بی خیال شی. هر وقت یاد غلط غولوطای گذشته میافتی ، داغ میشی ، گُر میگیری ، تو تب میسوزی .....
به خودت میگی رهااا سر ِ جدت بیخیال شو .کمی بی خیال شو دختر !....
و زمان میگذره و میگذره .و تو فکر میکنی و فکر میکنی اینقدر میگذره و تو اینقدر فکر میکنی تا آخرش یاد میگیری و میپذیری که باید رشد کرد ، باید تغییر کرد و رشد و تغییر بهایی داره ، درد داره .....
و باید قبول کنی که "هر آدمی پیام آور دنیای ناشناخته ی درون خودته " .

آره کوچولو سادگی کردی . بچگی کردی . اشتباه کردی.
" و گاهی چقدر کودک میشویم ".....
آخ خدا چقدر دردت میاد وقتی اینو میفهمی .اما باید فهمید ... هر روز باید فهمید .وگرنه وای ِ تو؟!
و گاهی فهمیدن چقدر سخته ! چقدر درد داره .
کم کم دیگه تصمیم میگیری به بودن ، به اینکه باشی و قشنگ بازی کنی ."ولی این، دلیل بر ناراحت نشدنت نیست!"
گذشته برات خیلی کمرنگ شده ، دیگه وقتی بهش فکر میکنی مثل ِسابق دردت نمی یاد ؛ ودیگه به این ایمان داری که هر آدمی که میاد تو زندگیت ، اومده تا چیزی رو بهت بده .آدمی که گاهی موندگار میشه و گاهی باید بره.
و این روزها ناراحتی ؛ دلخوری ؛ داغ کردی !.....
اما خوبی ِاین روزا اینه که با وجود همه ی بغض ها واشک هات ، با وجود همه ی ناراحتیها و دلخوریات دیگه مثل گذشته خیلی دور ِ خودت نمیچرخی تا متهم پیدا کنی ، اول از همه میری سراغ خودت و یقه ی خودتو میگیری !
یالاااا رهااا رووو کن ببینم چی تو وجودت به زور قاییم کردی که اینجوری داره داد میکشه ، فریاد میزنه ، داره خودشو به در و دیوار میزنه تا بلکه تو بهش نیم نگاهی بکنی ! .....
و این روزها! باز هم داری درد میکشی و به خودت میپیچی ؟!
و باز هم بغض کردی !
رهااا ؟! "انگاری قراره یکی متولد بشه، نه؟!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 17:18  توسط رهاا  |